داستان های فولکلور آذری
تبلیغات شما
نام کاربری:  
رمز عبور:     


ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 16 رأی - میانگین امتیازات: 2.81
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های فولکلور آذری
نویسنده پیام
***عاشق بارونم ***
*


گروه vip

وضعيت : آفلاین
ارسال ها:6,027
تاریخ ثبت نام:۲ اسفند ۱۳۹۰
اعتبار: 18132
سپاس ها 18133
سپاس شده 25634 بار در 5990 ارسال

ارسال: #1
داستان های فولکلور آذری
سارای


نوشته شده توسط احد قاسمی

پاکدامني و آزادگي مهمترين عناصر شخصيتي يک دختر ترک آذربايجاني را تشکيل ميدهند.اين پاکدامني و آزادگي نمودهاي بسيار زيبايي در فولکلور و فرهنگ آذربايجان داشته است.يکي از بهترين نمونه شرافت دختران ترک را ميتوان در داستان ساراي جستجو کرد.احتمالا بسياري از ما فيلم يا داستان ساراي را ديده يا شنيده‏ايم و يا حداقل از مضمون آن باخبر هستيم.

داستان ساراي اينطور آغاز مي‏شود که در کنار رودخانه ي آرپا چايي که در نزديکي مرز ايران و آذربايجان جاريست در يکي از دهات نزديک آن دختري ساري تللي(گيسو طلا) و آلا گؤز(چشم شهلا) به دنيا مي آيد.پدر و مادرش نام اين دختر را ساراي که در ترکي آذري تحليل يافته ساري آي(ماه طلايي ) ميباشد ميگذارند.سارايِ داستان در طبيعت آذربايجان پرورش مي يابد و دختري ماه رو ميشود.بزرگان ده ساراي را به پسري به نام خان چوبان نامزد ميکنند. روزي چشم خان ده به سارا مي‏افتد. خان ، پدر ساراي را فرا ميخواند و ازاو ميخواهد که ساراي را به عقد او در آورد.پدر ساراي که مرد ريش سفيدي بود و به خان چوبان قول مردانه داده بود و مصداق آتاسؤزي(ضرب المثل) آذربايجانيکيشي توپوردوغون يالاماز) پيشنهاد خان ده را رد ميکند.خلاصه از خان اصرار و از پدر انکار و در اين موقع است که خان متوسل به زور شده و او را مورد ضرب و شتم قرارداده و ساراي را تهديد ميکند که در صورت سربازدن از خواسته ي خان ديگر پدر خود را نخواهد ديد چون او پدرش را خواهد کشت.ساراي که به جز پدر کسي را نداشت و نميتوانست رنج و عذابش را ببيند بر خلاف علاقه ي وافرش به خان چوبان و قولي که به او داده بود تن به خواسته ي خان ظالم داد.
و روزي که ساراي گفت که آماده ازدواج با خان ميباشد همه از اين تصميم او متحير شدند ولي او چاره اي جز اين نداشت چون او شير دختر ترک آذري بود و پاکدامن و ساراي به دنبال خان راهي شد اما در راه تنش را به آب جاري آرپا چاي سپرد و خود را جاودانه ساخت.
يکي از اشعار فولکولور و معروف آذربايجاني (آپاردي سئللر ساراني) است که بر اساس داستان ساراي ساخته شده و از ساليان دراز به اشکال مختلف سينه به سينه نقل شده و امروزه يکي از شاهکارهاي فولکلوريک آذربايجان به شمار مي‏رود.
گئدين دئيين خان چوبانا
گلمه‌سين بو ائل موغانا
گلسه باتار ناحق قانا
آپاردي سئللر ساراني
بير آلا گؤزلو بالاني
آرپا چايي درين اولماز
آخار سويو سرين اولماز
سارا کيمي گلين اولماز
آپاردي سئللر ساراني
بير آلا گؤزلو بالاني
آرپا چايي آشدي داشدي
سئل ساراني قاپدي قاچدي
هر گؤره‌نين گؤزو ياشدي
آپاردي سئللر ساراني
بير آلا گؤزلو بالاني
قالي گتير اوتاق دوشه
سارا يئري قالدي بوشا
چوبان الين چيخدي بوشا
آپاردي سئللر ساراني
بير آلا گؤزلو بالاني
ترجمه فارسي:
سيلها سارا را بردند.
برويد و به خان چوپان بگوييد
که امسال به مغان نيايد
اگر بيايد به خون ناحق فرو ميرود
سيلها سارا را بردند
يک فرزند چشم شهلا را.
رودخانه ي آرپا عميق نيست
آب روانش سرد نيست
عروسي مانند سارا وجود ندارد
سيلها سارا را بردند
يک فرزند چشم شهلا را.
آرپا چاي گذشت و طغيان کرد
سيل سارا را قاپيد و فرار کرد
چشم هر بيننده اي اشکالود است
قالي بياور ودر اتاق پهن کن.
جاي سارا خالي شد
دست چوپان به نيستي رسيد و خالي شد
سيلها سارا را بردند
يک فرزند چشم شهلا را
امضای verbena
[تصویر: 5211a8136ba1697f1.gif]

[تصویر: 5211a53c6c6f7d042.gif]
مهر-ي-۱۳۹۱ ۰۷:۴۲ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط venus ، silver rose ، BLACK.ROSE
تبلیغاتـــــــــــ
***عاشق بارونم ***
*


گروه vip

وضعيت : آفلاین
ارسال ها:6,027
تاریخ ثبت نام:۲ اسفند ۱۳۹۰
اعتبار: 18132
سپاس ها 18133
سپاس شده 25634 بار در 5990 ارسال

ارسال: #2
RE: داستان های فولکلور آذری
داستان كوراغلو



شيواترين تجلي خيال و خلاقيت مردمي
عليرضا ذيحق
داستان‌ حماسي كوراغلو، نا پيدا كرانه‌اي به سوي نور و روشني است و ترنم گر ستيزي جاودانه با ظلمت و تاريكي در افق‌هاي گلرنگ غروب كوهساران دنيايي كه افسانه‌هايش نيز- صبور و پروقار- چون خاك تشنه، خواب سبز نم- نم‌هاي بهاري را چشم انتظارند.
كوراوغلو، نامش «روشن» است و يادش حريري از خاطره‌ها در سيلاب جور و ظلمي كه با سرشك بي‌پناهان رنگ ارغوان گرفته است. او تناور كوه ايستاده‌اي رامي‌ماند كه آذرخش تقدير را، بردبارانه بر دوش مي‌كشد و گوهر پيكار را در بطن پرخروش چشمه‌هاي مواجش، جلا داده وبه زلالين نهرهاي حس و هستي جاري مي‌سازد.
«چنلي‌بئل» ميعادگه راستان و رادان، مأواي عزلت‌اش بود و اين بي‌باك مرد كوهسارانِ مه آلود را چون عقابي تيز چنگ برفراز قلعه و باروري چنلي‌بئل، جولان وسلطه‌اي.
اسبانش «قيرآت» و «دورآت» يال افشان و سْم كوبان مونس و يارش بودند و هر جا كه بيدادي بود تازان و خروشان، اربابان جور را هجوم مي‌آوردند و طوفاني از آتش را مي‌ماندند كه ستم خوشه‌ها رابه يكباره مي‌خشكاندند.
به راستي كه رمز و نمادهاي داستان كوراغلو، ابريشمين تار و پود ظرافت‌ها و زيبايي‌اند و تسخير اوج قله‌هاي خلاقيت نسلي كه سده‌هايي پيش از اين نغمه‌‌خوان نيكي‌ها و فضليت‌ها بودند.
كوراوغلو، خونباريش چشمان پدر را كه ايلخچي خان بود، به نظاره نشسته بود و او را كه پدر «روشن» اش مي‌خواند در اين برهه، روشناي چشمان بي‌سوي پدر گشته بود و ديگر او را در ايل، نه روشن بلكه كوراغلو يعني كورزاد خطاب مي‌دادند.
اما چشمان پدر، چه ديده بود كه به ظلمت آويخت و تقاصي اينچنين داد؟ خانِ قدر قدرت به ميهماني رفيقي داشت و آن رفيق، هديه‌اي خواست از بهترين اسبان ايلخي و خان، ايلخچي‌اش «علي كيشي» را فرا خواند و اسباني كه مهمتر و بهتر بودند خواست كه جدا كند. ايلخچي كه با چشمانش ديده بود دريا شكافته و دو اسب از ژرفا به در آمده و با ماديانها در آميخته و در آب شده بودند و قيرآت و دور‌آت را كه در آن زمان كره اسباني نحيف بودند اما از نسل آن دو اسب دريائي، به پيشكش سوي ميهمان خان مي‌آوُرُد و اما خان، آن را اهانتي دانسته و مي‌جوشد و به غضب، كوري‌اش را فرمان مي‌دهد.
پدر، روشن‌اش را برداشت و با كره‌اسبان، عزم كوههاي مه‌آلود كرد و از پسر خواست كره اسبان را آشياني سازد و راه هر چه روزن و نور است بر آنان ببندد. نور آز اشيان دريغ شد و اما اسبان، تنومند و ستبر چون صخره‌ها قد بركشيدند و روزي به اذن پدر، اسبان رو به خارستانها نهادند و در قله‌ها، سم بر زمين كوفتند و بدينگونه چنلي بئل مأ واگه آنان شد و بذرهاي رشادت، خوشه‌هاي بشارت شدند و بدينسان هم است كه كوراغلو، حصار تنگ تاريخ را مي‌شكند و تلألؤ پرفروغ آواي نيكخواهي‌اش ، درهر عصر و نسلي نمادي از فضيلت مي‌گردد.
«نگار» آن قمري دلتنگ و بي‌تاب قفس‌هاي زرين اشرافيت، آن پريشادخت اقبال و بخت كوراغلو، تاج و تخت شاهي را نفرين مي‌كند و به آواي كوهساران دل بسته و در چنلي بئل، عزم نبردي مي‌كند دوشادوش روشن تا هيچ هزار دستاني را تنگي قفس نيازارد.
كوراغلو، ديگر نه يك نام بلكه ستاره‌اي مي‌گردد با هفت هزار شهاب رخشنده‌اي كه غريو عدل و دادشان، فلك را به تسخير خود دارند و هر جا قطره اشكي به خوناب دل مي‌آميزد خشم‌شان غرنده‌ و مهيب، برخارزاران پستي و رذالت لهيبي از آتش و رعد مي‌بارند.
داستان كوراغلو، با اين ويژگيهاست كه ديوارهاي ستبر قوميت را در هم مي‌كوبد و آوازه جهاني‌اش گرمي بخش يخ‌زده پاها و دستهايي مي‌‌گردد كه زمستان سرد زمان را تجربه كرده‌اند و رنگيني گلگشت، خواب در چشم دلشان مي‌شكند.
در روايت‌هاي فرهنگ مردمي، كوراغلو دهگانه داستاني است مرتبط و منسجم كه هفت فصل آن در قالب سفر شكل مي‌گيرد و سه بخش ديگر از خردي و برومندي روشن، همدلي و دوستي‌اش با «عاشيق جنون»- آن خنياگر سياحي كه دل سپرده به روشن بود و سرسپرده‌اش مي‌شود آخر و فرجامين رزم و پيري‌‌اش نغمه‌ساز مي‌كند و زيباترين و سترگ‌ترين نمونه‌هاي نثر و شعر و فرهنگ شفاهي را كسوتي جاودانه مي‌پوشاند.
دراين اثر حماسي، شيهه‌ي قير‌آت و نعره‌ كوراوغلو، با شمشير مصري و غريوهاي دليران دل سپرده‌اش، آنچنان كوبنده و مؤثر تصوير مي ‌گردند كه گويي هر كدام از اين نمادها شخصيت و روحي در لابلاي هزار توي داستان دارند. كوراغلو از اسب و دليرانش چنين سخن مي‌گويد:
«شيهه‌اش چون رعد مي‌خروشد و بسان سايه‌اي از مرگ مي‌گردد با قد فرازش در صحنه‌ي پيكار. سرفرازان شمشير از نيام برمي‌كشند و طوفاني از شعله مي‌گردند به هنگامي كه خرمن سلطان را در و آغاز مي‌كنند.»
اين شيواترين تجلي خيال و خلاقيت مردمي، از فراسوهاي تاريخ و اوج اقتدار فئوداليزم، چون نهري خروشان مي‌گذرد و با اختراع تفنگ سير افولي‌اش رادر درياي زمان طي مي‌كند. كوراوغلو تفنگي مي‌بيند وبه كندوكاو، از چند و چون‌اش مي‌پرسد و چون به اسرارش راه مي‌جويد، غروب آفتابي رامي‌بيند كه ديگر در روشناي آن، رزم دليرانه و رو در رو رامجال جلوه‌اي نيست و در حال، نعل از سم قيرآت به در مي‌كشد كه ديگر عمر مردي و مرادنگي به سر آمده است وبه عزلتي راه مي‌يابد تا آفتاب به روز ديگر چسان تابد و چاره چه باشد.


{جهت ديدن اين لينك ،لطفا از اینجا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید }
امضای verbena
[تصویر: 5211a8136ba1697f1.gif]

[تصویر: 5211a53c6c6f7d042.gif]
آذر-چ-۱۳۹۱ ۰۸:۵۹ صبح
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط BLACK.ROSE ، venus ، administrator ، uranus
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ادبیات فولکلور آذربایجان verbena 0 169 آذر-چ-۱۳۹۱ ۰۹:۲۵ صبح
آخرین ارسال: verbena
  داستان های فولکلور کُردی verbena 1 270 آذر-چ-۱۳۹۱ ۰۸:۵۶ صبح
آخرین ارسال: verbena
  ادبیات عامه ‌ایران (فولکلور) verbena 0 255 مهر-ي-۱۳۹۱ ۰۷:۳۸ عصر
آخرین ارسال: verbena

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

شبکه های اجتماعیدرباره مادوستان ما
   
 

طراحی توسط امید کریم زاده در مرجع پارسی مای بی بی اسکین

مای بولتین برد پارسی توسط: MyBBSkin.Ir & Iran-Talk.Ir - نسخه: 1611
قدرت گرفته از: MyBB © MyBB Group
زرین بلاگ
زرین هاست
شبکه اجتماعی انیا